چراغ روشن

 

گاهی آزمایش ها

خیلی سخت می شود

و سختی اش هم

هر روز که می گذرد

بیشتر می شود!

این تویی که می توانی ثابت کنی

چقدر دوستش داری ...

با صبوری و صبوری و صبوری ...

[ ۱۳٩۱/۳/۱ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

گاهی خدا شرایط را برایت طوری می چیند

که

یادت بیاورد

همیشه دوستت دارد

و این تویی

که از او غافلی!

در هر نفسم هزار هزار شکر ....

[ ۱۳٩۱/٢/٢٩ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

امروز که در دست توام مرحمتی کن

فردا که شوم خاک

چه سود اشک ندامت؟!

 

+حضرت حافظ

[ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

 

می تپد، عاشقانه ...

هر تپش ترنم عشق است بر این سینه سوخته ...

الهی رضا برضائک...

[ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

دست خسته مرا

مثل کودکی بگیر ...

با خودت مرا ببر

خسته ام از این کویر ...

[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

 

و آیا روزی

عشق

روزیِ این دل هرزه‌گرد خواهد شد!؟ ...

[ ۱۳٩۱/٢/۱٤ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

 

خوشا به حال پروانه ها!

عشق با آنها

چه می کند ...

[ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

 

غم فراق تو در باورم

نمی گنجد ...

[ ۱۳٩۱/٢/٧ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

 

چشم در چشم اشک نشسته‌ام و این سطور را برایت می‌نگارم؛ برای تو که تمام نشان من از تو، همین نگاه اشک‌آلود و چادر خاکی است ...

چه کسی باور می‌کرد فاطمه و سیلی را؟ فاطمه و پهلوی شکسته را؟ فاطمه و تازیانه را؟ چه کسی باور می‌کرد این کتاب ورق ورق شده، همان مصحف عشقی باشد که رسول خدا(ص) به دستان امتش سپرد تا خاطرات نبوی را از آن تلاوت کنند؟ همان سفینة­النجاتی که برای رهایی و هدایت آن‌ها از دریاهای فتنه و سردرگمی گذارد؟ فاطمه‌ای که رمز آفرینش بود ...

دیروز تمام این شهر، تو را می‌شناختند؛ تو را؛ فاطمه(س) دختر محمد(ص) را، اما امروز فقط درهای بسته است که همچنان به روی تو بسته می‌ماند. هیچ کس دری به یاری تو نمی‌گشاید. آن روز هیچ کس قدر تو را نمی‌‌دانست، جز علی(ع) ...

در و دیوار مدینه، اگر چه خیلی فرق کرده است، اما هنوز مبهوت فاجعه است که دستی که سیلی زد، دستی که جسارت کرد، ارزش گوهر وجودت را به خوبی می‌شناخت و می‌دانست خشت خشت خانة تو از سلام و صلوات است؛ می‌دانست پشت همین در نیم ‌سوخته، استخوان در گلوگاه آفتاب نشسته است؛ می‌دانست آن که پشت در است، میراث‌دار ابراهیم(ع) است در آتش نمرود؛ که دختر آخرین خورشید اولوالعزم است؛ کسی که بیان توحیدی‌اش نور است و نور ...

تنها نشان من از تو همین چادر خاکی است و در نیم‌ سوخته که اگر چه ندیده‌ام آن را، اما آنقدر وصفش را شنیده‌ام که بتوانم تصور کنم، وقتی دری آتش می‌گیرد، مسمار در چه گداخته می‌شود و ...


من با این اندوه که برایم میراث گذاشته‌ای، دوره افتاده‌ام در کوچه‌های تاریخ و در پس کوچه‌های زمان که فریاد بزنم فدک را که ارثیة مادرم است و ولایت را که از آن پدرم است و خطبه‌خوانی را از تو آموخته‌ام تا اصالت را یادآوری کنم و حقیقت را فریاد بزنم که می‌توان همیشه از زندگی سراسر پوشیده از ایمانت، چراغ برداشت برای برداشتن فاصله‌ها، از خویش تا خدا راه افتاد. می‌توان هنوز با تأسی از اندیشه تابناک، در آن خطبة کوبنده جاری شد و رفت تا صبح بیانگری حق!

 

+به دعوت هیئت وبلاگی مادرم زهرا

[ ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

نمی شناسی ام

می دانم

اما ...

روزی می شناسی ام

که دیگر دیر است ...

دیر دیر دیر ...

[ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

 

باشد

من هیچ!

به گل ها رحم کن

حداقل!

[ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

به تو می گویم

إِفعَل ما تُؤمَر ...

و مگر لذتی بالاتر از این هست

که هر چه تو بخواهی

و من

عاشقانه و صبورانه

تسلیمت شوم! ...

دریاب این دل را

دارد از دست می رود ...

[ ۱۳٩۱/٢/۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

رسم جوانمردی نیست!

عهد ببندی

و

وفا نکنی!

 

+غررالحکم،ح 2193

[ ۱۳٩۱/۱/۳٠ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

چه ناسپاسی تو!

هر چه دیده ای، خواسته ای

من ...

کوشیده ام برای خواسته هایت

و تو ...

کوشیده ای برای جدایی!!!

 

+ناسپاس ترین عضو بدن آدمی، چشم است!

غررالحکم، ح 7519

[ ۱۳٩۱/۱/۳٠ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

بگذار نفهمند دلت را

آن که باید

می فهمد ...

بگذار تو خرد شوی

زیر بار سنگین

بی عدالتی ها

آن که باید

می بیند

و در می یابد ...

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

هر چند رفته ای

و من مانده ام

چون باغی خزان زده

اما

"ای دوست

همچنان دل من مهربان توست" ...

 

+سعدی

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

 

ذوق این باده ندانی

به خدا

تا نچشی ...

 

+ دلم هوایی کربلایت یا حسین ...

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

ز هر چه غیر یار

استغفرالله ...

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

و مگر این سودا را انجامی

   و این سیر را سرانجامی

      و این بحر را کرانی هست؟

         که

             قصة العشق لا انفصام لها ...

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

مراقب باش ...

خیال غیرخدایی

دشنه ای است

که دل را مجروح می کند ...

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

گفتنی ها را فقط

خودت باید شنوا باشی

که جز تو محرمی

نیست

آری!

"ما را ز درد عشق تو

با کس

حدیث نیست" ...

 

+سعدی

[ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

در اوج کدورت و غفلت و گناه

اگر

یادی از آن سوی آسمان کنی،

تازه می فهمی

دنیا چقدر کوچک است

و خدا، چقدر غریب ...!

[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

اگر احساس عطش داری

اگر دلت ترک خورده

اگر تشنه بارانی

"او" را دریاب ...

بسم الله ...

[ ۱۳٩٠/۱٢/٥ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

أ أنت الذی لااله إلا أنت

أ أنت الذی لا معشوق سواک

أ أنت الذی لا معبود سواک

أ أنت الذی لا اله إلا أنت ...

[ ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

تو که زود بریدی از من

روزگارت خوش باد

هر جا که هستی ...

[ ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
امکانات وب